امتیاز مثبت
۰
 
قرآن و نقش پيامبران در شکوفايي عقل
در اين مقاله سعي می شود با نگاه به قرآن کريم و با روش اسناد و تحليل به نقش پيامبران در رشد و شکوفايي عقل در جنبه هاي مختلف اشاره شود.
در اين مقاله سعي می شود با نگاه به قرآن کريم و با روش اسناد و تحليل به نقش پيامبران در رشد و شکوفايي عقل در جنبه هاي مختلف اشاره شود.
تاریخ انتشار : دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۰۸
کد مطلب: 10
 
قرآن و نقش پيامبران در شکوفايي عقل

نويسنده:عزيز علي زاده سالطه*

قرآن کريم علاوه براينکه عقل و انديشه را مورد توجه جدي قرار داده و بربه کارگيري آن در موارد مختلف تأکيد کرده است، از کساني نيز ياد مي کند که در دعوت به توحيد ، همراه کردن انسان ها با خود ،بيان مسأله معاد، تصحيح عقايد باطل ،بدعت ها وغيره ،چراغ عقل را فرا راه خود قرار داده ونه تنها خود ازآن روشني مي گرفتند بلک روشني بخش حيات ديگر انسان ها نيز بوده اند، آنان همان پيامبراني بودند که درمقابل بي خردي، تهمت وتعصب هاي خام، با عقلانيت ، رفع اتهام از خود واقع بيني وارائه دليل برخورد کرده اند تا وجدان خفته وغفلت زده قوم را بيدار سازند واين عمل در طي ساليان متمادي به دست پاک ترين انسان ها ادامه يافت تا بشريت روز به روز به پيشرفت عقلي دراموردين و دنيا برسد.
در اين مقاله نيز سعي برآن است که با نگاه به قرآن کريم و با روش اسناد و تحليل به نقش پيامبران در رشد و شکوفايي عقل در جنبه هاي مختلف اشاره کرده و مساعي خستگي ناپذير آنان را در مبارزه بي امان با جهل و بي خردي به تصوير بکشيم.
کليد واژه ها
شکوفايي عقل ،قرآن ،پيامبران اصول و فروع دعوت.

مقدمه
قرآن کريم و در کنار آن عترت پيامبر صلي الله عليه واله به اهميت عقل و تفکر تأکيد فراواني دارند، آيات بسياري وجود دارد که آدميان را به تعقل وتفکر فرا مي خوانند وکساني را که عقل خود را به کار نمي گيرند تقبيح و شماتت مي کند براي مثال در سوره مبارکه انعام مي فرمايد: ... هل يستوي الاعمي و البصير افلا تتفکرون (انعام ۵۰) و يا افلا يتدبرون القرءان ام علي قلوب القفالها (محمد ۲۴) و يا افلا يتدبرون القرءآن و لو کان من عند غيرالله لوجدوا فيه اختلفا کثيرا" (نساء ۸۲) به علاوه درآيات متعددي واژه افلا تعقلون به کار رفته تا از مردم بخواهد که فکر وعقل خود را به کار بياندازند (بقره ۴۴ ،۷۶، آل عمران ،۶۵ انعام ۳۲ ،يس ۱۶ ،اعراف ،۱۶۹ و ...)
در روايات معصومين عليه السلام نيز بيش از آنچه اکه تصور مي شود به گوهر عقل و خرد بها داده شده است و به عنوان اساس دين بزرگترين ثروت ،برترين سرمايه، راهوارترين مرکب، بهترين دوست و بالاخره معيار و ميزان براي تقرب الي الله و کسب پاداش معرفي شده است. (مکارم شيرازي ۱۳۸۴ ش ج۱ ص ۱۶۰-۱۵۸) براي نمونه به چند مورد از روايات وارد شده دراين زمينه اشاره مي کنيم:
-پيامبر اکرم صلي الله عليه واله مي فرمايند: قوام المرء عقله و لا دين لمن لا عقل له (مجلسي ۱۳۶۲ ش ،ج ۱ ص ۹۴)ونيز از ايشان روايت شده که فرمودند : ما قسم الله للعباد شيئا" افضل من العقل ...وما ادي العبد فرائض الله حتي عقل عنه ولابلغ جميع العابدين في فضل عبادتهم با بلغ العاقل (کليني ۱۳۸۳ ش ج۱ ص ۳۸)
امير مومنان علي عليه السلام مي فرمايند: لا غني کالعقل و لا فقر کالجهل (نهج البلاغه ۱۳۸۷ ش ص ۴۵۲) ودرجاي ديگر نيز فرموده اند :ان الله تبارک وتعالي يحاسب الناس علي قدر ما اتاهم من العقول في دار الدنيا (مجلسي ۱۳۶۲ ش ج۱ ص ۱۰۶)
علاوه بر تأکيدهاي فراواني که در آيات و روايات معصومين عليهم السلام در مورد عقل و به کارگيري آن در امور مختلف وجود دارد براي نشان دادن هر چه بهتر اهميت آن سخن از انسان هايي شده است که سرتاسر زندگي خود را در مبارزه با بي خردي وناداني صرف کرده اندوبه نقش پيامبران در شکل گيري انديشه بشري و رشد و تعالي آنها اشارات فراواني شده است. درقرآن کريم هر جا صحبت از مواجهه پيغمبران با قوم خود و يا با حاکمان زمان خود مي شود، چيزي غير از استدلال عقلي ، متانت ،بردباري و تلاش در رفع جهل و ناداني مشاهده نمي شود، در آنجا به رويارويي پيامبران با انسان هاي لجوج و بيخ رد وپرمدعا اشاره شده است اما در هيچ حالي مشاهده نمي شود که پيامبران از منطق عقل و انديشه دور افتاده و در وادي جهالت و تعصب، غلطيده باشند. بلکه آنان همواره سعي کرده اند در معرفي خود به عنوان پيامبر و رسول خدا، در دعوت به سوي توحيد و يکتاپرستي، زدودن جهل و ناداني و مبارزه با بدعت ها راه عقل و استدلال را پيش گيرند و دفينه هاي عقول مردم را به ظهور برسانند.
از اين رو در اين مقاله سعي کرده ايم با بررسي دقيق آيات شريفه در کل قرآن کريم به نقش پيامبران در رشد و تعالي عقلي در جنبه هاي مختلف اشاره کنيم و بررسي خود را با اين مسأله پي گرفته ام که از ديدگاه قرآن کريم نقش و تأثير پيامبران در طول تاريخ در شکوفايي عقل و بيداري انسان ها تا چه اندازه بوده است ؛ همچنين پيامبران در چه چيزهايي به توجه انسان ها به عقل تأکيد کرده اند. لذا با توجه به اين مسأله و با بررسي آيات متوجه مي شويم که پيامبران بيشتر در دو جنبه اصول و فروع دعوت به روشنگري دربين مردم پرداخته اند ؛ که منظور ما از اصول دعوت همان چيزهايي هستند که بايد به آنها معتقد بود از قبيل: عقيده به توحيد،نبوت ،معاد،فرشتگان وغيره مقصود از فروع دعوت، يعني آنچه که مربوط به حوزه عمل ورفتار بوده وبيشتر از همان عقايد ناشي مي شوند، مانند: امر به معروف و نهي از منکر،جهاد و ...

پيامبران وشيوه مواجهه آنان با ديگران دربيان اصول دعوت

۱.توحيد

۱.۱.حضرت ابراهيم عليه السلام

در مقام محاجه با نمرود
حضرت ابراهيم عليه السلام درمقام اثبات توحيد ربوبي پروردگار عالم دربرابر نمرود که براي خود مقام ربوبي قائل بود به مجادله برخاست وبا استدلال روشن وي را سرافکنده و مبهوت گرداند ، به گونه اي که ديگر نتوانست به جدال با ابراهيم ادامه دهد ، زيرا ابراهيم عليه السلام در پاسخ وي که از خداي او سوال کرده بود گفت : ...ربي الذي يحيي ويميت ... ونمرود هم گفت :...قال انا احي و اميت ... (بقره ۲۵۸) ابراهيم عليه السلام ديد که وي مفهوم احياء و اماته را متوجه نشده است زيرا منظور از اماته عبارت است از بيرون آوردن روح از بدن بدون اينکه جراحتي به بدن وارد شود. اما نمرود براي اثبات ادعاي خود کسي را کشت و ديگري را آزاد کرد و به خيال خود از مرگ نجات داد. اينجا بود که ابراهيم عليه السلام از اين استدلال به استدلال ديگر متوجه شد وفرمود: ...فان الله ياتي باشمس من المشرق فات بها من المغرب... (بقره ۲۵۸) و آن کافر در جواب وي چار عجز شد ومتوجه شد که به عنوان يک خداي خيالي از عوض کردن مسير طلوع وغروب خورشيد ناتوان است ودر قلمرو او اموري اتفاق مي افتد که از اختيار وي بيرون است .(طباطبايي ۱۳۷۲ ش ج۲ صص ۳۷۳ و ۳۷۴ ،طبرسي ، بي تا ج ۱و ۲ صص ۶۳۵و۶۳۶)
حضرت ابراهيم عليه السلام به روشنگري خود در موارد ديگر نيز ادامه داده است که در زيربه چند نمونه اشاره مي کنيم.

در مقام احتجاج با پدر
حضرت ابراهيم عليه السلام بنا به بيان قرآن کريم (مريم ۴۸-۴۲) در مقام دعوت پدر به توحيد و ترک بت پرستي با وي به صورت ملايم و مهربانانه برخورد مي کرد و نمي خواست کاري بکند تا او را از خود رنجيده خاطر کرده باشد. از آنجا که مدارا کردن با انسان هاي کافر و لجوج کارآساني نيست بلکه بهره فراواني از علم و عقل مي خواهد. وي با لحني آرام مي گويد: پدرجان با توجه به اينکه من چيزهايي مي دانم که شما نمي دانيد از من پيروي کنيد تا به راه راست هدايت کنم. پدرجان شيطان را عبادت نکن ؛ زيرا شيطان نسبت به خداعصيان وسرکشي کرده است واگر از اين کار دست برنداري مي ترسم عذابي از خداوند به شما برسد ويار و ياور شيطان شده باشي(مريم ۴۵-۴۳)
درمقابل اين همه مهرباني وعطوفتي که از سرد دورانديشي نسبت به پدر داشت وي گفت: اگر ازاين کار دست برنداري سنگسارت مي کنم( مريم ۴۶) و معمولا" کسي را سنگسار مي کنند که از مطرودين بوده و شايسته کشته شدن باشد(طباطبايي ۱۳۷۲ ش ج ۱۴ ص ۶۲-۵۹؛طبرسي بي تا ج ۶-۵ صص ۷۹۸ -۷۹۷)و لذا او را از خود طرد کرد اما ابراهيم عليه السلام باز فرمود ... سَاَستغفر لک ربي ...(مريم ۴۷)

در محاجه با بت پرستان
خداوند در قرآن کريم در ضمن آياتي چند (انبياء ۶۸-۵۲) از اين ماجرا چنين سخن مي گويد: حضرت ابراهيم عليه السلام براي اينکه پدر و ساير بت پرستان(۱)را از نامعقول بودن کارشان آگاه کند از آنان سوال مي کند که اين مجسمه هاي بي روح وبت هاي بي اثر که مي پرستيد وعمري را در پرستش آنها صرف کرده ايد چيست؟ آنان در پاسخ مي گويند: چون پدران ما بت ها را پرستش کرده اند ماهم چنين مي کنيم. حضرت ابراهيم عليه السلام مي فرمايد: شما و پدرانتان در گمراهي آشکاري هستيد (انبياء ۵۴-۵۲)آنان از وي برعليه شرک و اثبات توحيد حجت و دليل مي خواهند و مي گويند : آيا برعليه شرک و اثبات توحيد حجت قاطعي داري و يا اينکه ما را به بازيچه گرفته اي؟ وي در پاسخ مي گويد: خداي شما همان خدايي است که آفريننده آسمان وزمين است ومن براين سخن به يقين گواهي مي دهم و با هر تدبيري بتوانم درباره بت هاي شما خواهم انديشيد (انبياء ۵۷-۵۵) از اين رو بعداز اينکه بت پرستان دريک روز تعطيل از بتخانه رو گردانيدند و از شهر خارج شدند وارد آنجا شد وبه جز بت بزرگ ، همه را شکست، به سراغ وي آمده و او را در جمع مردم حاضر کردند تا از کرده خود جواب گويد.دراينجا بين آنها وابراهيم عليه السلام مجادله اي صورت گرفت که شنيدني است:
بت پرستان گفتند: اي ابراهيم ،آيا تو با خدايان ما چنين کردي و آنها را شکستي؟ وي در پاسخ گفت : بت بزرگ آنها را شکسته است وبراي اطمينان مي توانيد از اين بت ها بپرسيد! دراينجا بود که رو به يکديگر کردند وبه ستمکاري(۲)خود اعتراف کردند و سپس در مقابل ابراهيم عليه السلام سربه زير انداختند و گفتند تو مي داني که اين بت ها نمي توانند حرف بزنند . حضرت ابراهيم عليه السلام نيز از اين موقعيت استفاده کرد و فرمود: آيا خدايي را که هر نفع و ضرري به دست اوست رها مي کنيم وبت هايي را مي پرستيد که هيچ نفي و ضرري براي شما ندارند؟ اف برشما وبت هاي شما چرا تعقل نميکنيد؟(انبياء ۶۷-۶۲)
اين شيوه برخورد پيامبر با افراد بت پرستي بودکه عقل خود را به کار نمي انداختند و هميشه مي خواست با دليل وبرهان آنها را قانع کند، اما آنان به جاي اطاعت و پيروي از منطق عقل ، از زور و خشونت استفاده کردند وگفتند: ابراهيم را بسوزانيد و خدايان خود را ياري کنيد( انبياء ۶۸)

ابراهيم عليه السلام ومحاجه اي ديگر با بت پرستان
حضرت ابراهيم عليه السلام در جدل با مشرکان براي اينکه نشان دهد بت پرستي آنها ز روي دليل ومنطق نيست با آنها همگام و همراه شده و به ظاهر خورشيد ستاره وماه را خداي خود مي خواند ودر نهايت به طريقي معقول از آنها جدا شده و متوجه مي کند که آنچه افول و زوال داشته باشد نمي تواند به عنوان پروردگار مورد پرستش وستايش قرار گيرد(انعام ۸۱-۷۶)
قرآن کريم ماجراي ابراهيم عليه السلام وستاره پرستان را چنين گزارش مي کند:
پس چون شب بر او پرده افکند ستاره اي ديد گفت : اين پروردگار من است و آنگاه چون غروب کرد گفت : غروب کنندگان را دوست ندارم وچون ماه را درحال طلوع ديد گفت اين پروردگار من است آنگاه چون ناپديد شد گفت : اگر پروردگارم مرا هدايت نکرده بودقطعا" ازگروه گمراهان بودم پس چون خورشيد را برآمده ديد گفت :اين پروردگار من است اين بزرگتر است و هنگامي که افول کرد گفت: اي قوم من من از آنچه (براي خدا) شريک مي سازيد بيزارم من از روز اخلاص پاکدلانه روي خود را به سوي کسي گردانيدم که آسمان ها وزمين را پديد آورده است ومن از مشرکان نيستم و قومش با او به ستيزه پرداختند .گفت : آيا با من درباره خدا محاجه مي کنيد وحال آنکه او مرا راهنمايي کرده است؟ ومن از آنچه شريک او مي سازيد بيمي ندارم، مگر آنکه پروردگارم چيزي بخواهد علم پروردگارم به هرچيزي احاطه يافته است.آيا متذکر نمي شويد؟ و چگونه از آنچه شريک (خدا) مي گردانيد بترسم با آنکه شما خود از اينکه چيزي را شريک خدا ساخته ايد که (خدا) دليلي درباره آن برشما نازل نکرده است نمي هراسيد؟ پس اگر مي دانيد ، کدام يک از (ما) دو دسته به ايمني سزاوارتر است؟ ...انعام ۸۱-۷۶ يعني من براي نترسيدن از بت ها و پرستش خدا دليل و برهان دارم اما شما در پرستش بت ها ودرشريک قرار دادن ، براي خدا دليلي قانع کننده اي نداريد.
با اين استدلال و استدلال هاي مشابه بود که سعي مي کرد با جدال احسن(۴)آنها را از شرک و بت پرستي به طرف توحيد بکشاند و از پرستش کورکورانه عناصر طبيعت باز دارد.

۲.۱.حضرت يوسف عليه السلام
قرآن کريم که درسوره يوسف از ماجراهاي وي صحبت مي کند و داستان وي رابهترين داستان ها مي داند(۵)در دو مورد به بيان روشنگري يوسف عليه السلام مي پردازد که سعي دارد خداوند قاهر متعال را به ديگران معرفي کند وآنان را از عقايد باطل خود آگاه سازد. يکي آنجاست که کشاکشي بين همسر عزيز مصر و ايشان اتفاق مي افتد وطبق گفته قران همسر عزيز او را به فساد وفحشا مي خواندو درها رابه روي ديگران مي بندد اما حضرت يوسف عليه السلام از اين عمل به خداوند پناه مي برد (يوسف ۲۴-۲۳) وزليخا را متوجه مي کند که بايد از خدواند واحد وقهار حيا کند نه از بت بي جان(۶)(طبرسي ،بي تا ،ج ۶-۵ ص ۳۴۴)
مورد ديگر گفت گويي است که بين ايشان و رفيق زنداني وي روي داده است وي درآنجا دربحث با همراه خود در اثبات وجود خداوند قاهر ومتعال واينکه فقط او قابل پرستش است مي گويد: اي رفيق زنداني من ! آيا خدايان متفرق و بي حقيقت که مي پرستيد بهتر و در نظام خلقت موثر هستند يا خداي قادر يکتاي قاهر؟ آنچه از غير خدا مي پرستيد اسماي بي حقيقت و الفاظ بي معني هستند که شما و پدرانتان ساخته ايد و خداوند نشانه الوهيت در آنها قرار نداده است وتنها حکم فرماي جهان وجود خدا است و او دستور داده است که جز آن ذات پاک يکتا را نپرستيد(يوسف ۴۰-۳۹)
در پايان آيه مذکور که آمده است : ام الله الوحد القهار (يوسف ۳۹) طبق گفته مفسران نشان از اين است که خداوند قاهر از بين برنده تفرق است وخداوند ذاتا" نمي تواند دوتا باشد(طبرسي ،بي تا،ج۶-۵ ص ۳۵۸ طباطبايي ۱۳۷۲ ش ،ج۱۱ ص ۱۹۳)

۳.۱.حضرت موسي عليه السلام
۱.۳.۱.درمقام احتجاج با فرعون
فرعون درمقابل دعوت حضرت موسي عليه السلام که او را به سوي خداي يکتا مي خواندمي گويد: اي موسي خداي شما دو نفر که از او سخن مي گوييد کيست؟ وي گويد: خداي ما آن است که همه موجودات عالم را نعمت وجودبخشيده وسپس به راه کمالش هدايت کرده است .آنگاه فرعون از وضع اقوام گذشته ، يعني قوم نوح ،عاد وثمود که بت پرست بودند سوال مي کند(طباطبايي ۱۳۷۲ ش ،ج۱۴ص ۱۸۲ ،طباطبايي ،بي تا ،ج ۸-۷ ص ۲۳) و موسي عليه السلام در جواب مي گويد که احوال آنها به علم ازلي در کتاب لوح محفوظ ثبت است وهرگز از حال احدي خداي مرا فراموشي وخطا نيست ، همان خدايي که زمين را آسايشگاه شما قرار داد ودرآن راه ها براي روابط و سفر قرار داد واز آسمان آب نازل کرد تا به آن انواع نباتات مختلف از زمين رويانيديم . تناول کنيد و چهارپايان راهم بچرانيد که همانا دراين کار آيات ربوبيت براي خردمندان پديدار است (طه ،۵۴-۴۹)
۲.۳.۱.در احتجاج با سامري
حضرت موسي عليه السلام وقتي از ميقات(۷)برگشت ديد که مردم گوساله اي را که سامري(۸)ساخته است مي پرستند و البته توان اينرا که پاسخ حرفي را بدهد وخير يا شري را به ديگران برساند نداشت .حضرت موسي عليه السلام روبه سامري کرد و فرمود: اين فتنه که برپا کردي چيست؟ سامري- همانطور که مفسران نقل مي کنند- درجواب گفت : من چيزي از قدم رسول حق (جبرئيل) که به سوي تو مي آمد ديدم که قوم نديدند ومن آن را گرفته ودر گوساله ريختم ونفس من چنين فتنه انگيزي را در نظرم جلوه داد(طه ۹۶-۹۵،طبرسي ،بي تا ،ج ۸-۷،ص ۴۴ ،طباطبايي ۱۳۷۲ ش ،ج۱۴ ص ۲۱۱)
دراينجا بود که حضرت موسي عليه السلام گوساله وي را در آتش سوزاند و خاکسترش را به دريا ريخت (طه ۹۷) و به او و ديگران فهماند که نبايد به هواي نفس گوش دهند بلکه بايد خدايي را بپرستند که جز او خدايي نيست و علم او به همه ذرات هستي محيط است (طه ۹۸)

۴.۱.حضرت عيسي عليه السلام
قرآن کريم به صراحت از نحوه تولد حضرت عيسي عليه السلام تا عروج او به آسمان ها سخن گفته است ، چه آنجايي که ديگران تولد غيرمعمول وي را باور نکرده و به شماتت مادرمکرم ايشان برخاستند و چه آنجايي که قرار بود ايشان به صليب کشيده شود ولي به اذن پروردگار به سوي خداي خود به آسمان ها برده شده. آنجا که به مريم گفتند: لقد جئت شيئا" فريا"... (مريم ۲۷) خداوند حکايت او را به داستان خلقت آدم عليه السلام پيوند زده ومي فرمايد: ان مثل عيسي عندالله کمثل ءادم خلقه من تراب ثم قال له کن فيکون (آل عمران ۵۹) و همچنين براي اينکه نشان دهد که حضرت عيسي با عنايت خداوند (آل عمران ۴۷ و ۴۸) وبراي اينکه پيامبري از سوي خدا دربين مردم باشد قدم به هستي گذاشته است و همچنين : خيالاتي که قوم يهود درباره او مي کردند صحيح نمي باشد او را از همان کودکي قدرت سخن گفتن آموخت (آل عمران ۴۶ ؛مريم ۳۳-۳۰) تا بدين صورت بر مردم کوتاه فکر روشن کند که اگر خداوند بخواهد مي تواند. لذا قرآن در اين باره از زبان حضرت عيسي عليه السلام به مردم زمان او چنين مي گويد: قال اني عبد الله اثني الکتب وجعلني نبيا" وجعلني مبارکا" اين ما کنت و اوصني بالصلوه والزکوه ما دمت حيا" (مريم ۳۱-۳۰) همچنين به طور غيرمستقيم از بيانات فوق اين نتيجه را مي گيرد که عيسي عليه السلامبنده خدا ورسول اوست و کساني که او را فرزند خدابخوانند درگمراهي آشکاري هستند؛ زيرا خود حضرت عيسي عليه السلام هم طبق بيان قرآن کريم (مريم ۳۶)مي فرمايد که : خداوند به خاطر اينکه برخي او را معبود خود دانسته اند و از تعاليم عيسي عليه السلام به دور افتاده اند جهت اقرار وتأکيد دوباره ، به عيسي بن مريم عليه السلام مي گويد:اي عيسي آيا تو به مردم گفتي که مرا و مادرم را سواي خداي عالم اختيار کنيد؟ عيسي عليه السلام مي گويد: خدايا تو منزهي و هرگز مرا نرسد که چنين سخن به ناحق گويم. چنانچه من اين سخن را مي گفتم تو مي دانستي، که از اسرار من با خبرهستي. من فقط به آنهاگفته ام که خدا را که پروردگار من و پروردگار شماست اطاعت کنيد وتو برآن گواه بودي. (مائده ۱۱۶و۱۱۷ ؛طبرسي ،بي تا، ج ۴و۳ ص ۴۱۴)
اينها و موارد ديگر روشنگري هايي است که قرآن کريم از زبان عيسي عليه السلام در مواجهه با قوم خود بيان مي کند تا نشان دهد که حضرت عيسي عليه السلام از اول طفوليت تا آخر حيات مادي خود در روشنگري و رشد عقلي مردم زمان تلاش کرده است

۵.۱.پيامبر اسلامصلي الله عليه واله
قرآن کريم به عنوان آيه الهي که به دست پيامبر اکرم صلي الله عليه واله در اختيار بشريت قرار گرفته است سراسر بيان حقايق ومعارف واحوال امت هاي گذشته براي روشنگري و عبرت آموزي و توجه به حقايق است. چه از پيامبران پيشين و روشنگري هاي آنان سخن بگويد و چه از زبان پيامبراسلام حقايق را به ديگران بيان کند، در هردو حالت مي توان گفت که نقش پيامبر اسلام در رشد عقلي مردم زمان خود وزمان هاي بعد به وضوح ديده مي شود .به جرأت مي توان گفت که تلاش هايي که ايشان در شکوفايي عقلي انسان ها و رشد آنان در طول مدت رسالت خود کرده وسختي هايي که در اين راه کشيده است تامردم جاهل و کوتاه فکر را به تعالي بخواند بيش از ساير انبياي الهي است .اما ما در اينجا به ذکر چند مطلب که به طور مستقيم درقرآن کريم درجهت رشد و شکوفايي عقلي انسان ها بيان شده است بسنده مي کنيم وتفصيل مطالب را به خود قرآن کريم وتفاسير مربوطه وا مي گذاريم.
۱.۵.۱.دربيان ناتواني بت ها
خداوند درآيه ۷۶ از سوره مبارکه مائده مي فرمايد: اي پيغمبر بگو: شما کسي را غير از خدا مي پرستيد که مالک هيچ سودوزياني نسبت به شما نخواهند بود و خداونداست که مي شنود و به احوال همه دانا است ونظيرهمين مطالب درآيه ۷۳ از سوره حج هم آمده است ؛ همچنين در آيات ۲۷ و ۲۸ از سوره احقاف مي فرمايد: ما چه بسيار اهل شهر ودياري را که در اطراف شما بودند همه را هلاک کرديم وآيت عبرت براي مردم گردانيديم تا مگر به درگاه خدا باز گردند. پس چرا جز خدا معبوداني را که به آنها تقرب مي جستند آنها را ياري نکردند؟ بلکه از نظرشان محو نابود شدند وخدايي آن بت ها سخنان دروغي بود که خود آنها مي يافتند.
۲.۵.۱.دريان اينکه کساني که براي خدا شريک قرار مي دهند دليل وبرهاني ندارند
خداوند در آيات متعددي به اين امر اشاره کرده ومي فرمايد مشرکان وبت پرستان براي توجيه کار خودهيچ دليل ومنطقي ندارند به عنوان مثال درآيه ۱۱۷ از سوره مومنون مي فرمايد: ومن يدع مع الله النها" ءاخر لابرهن له به فانما حسابه عند ربه انه لا يفلح الکفرون .همچنين در آيه ۷۱ از سوره حج مي فرمايد: و يعبدون من دون الله ما لم ينزل به سلطنا" وما ليس لهم به علم وما للظلمين من نصير ودرجاي ديگر در طلب برهان براي کارهايي که مي کنند در آيه اي مي فرمايد: ام لو اتخذوا من دونه ءالهه قل هاتوا برهنکم هذا ذکر من معي و ذکر من قبلي بل اکثرهم لايعلمون الحق فهم معرضون (انبياء ۲۴) ودر موضع ديگر نيز بياني به همين مضمون دارد ومي فرمايد: ... أءله مع الله قل هاتوا برهنکم ان کنتم صدقي (نمل ۶۴)
بنابراين معلوم مي شود که قرآن در جاي جاي بحث هاي خود به اين امر اشاره کرده واز زبان پيامبر به انتقاد از بت پرستان ومشرکان برمي خيزد وکار آنها را غير عقلاني وناشي از سفاهت مي داند به اين معنا که چيزهايي را به جاي خدا مي پرستند که در پرستش آنها دليل وبرهاني وجودندارد و خداوند مي خواهد انسان ها عقل خود را به کار انداخته ودر افعال خودانديشه کنند. به همين جهت در آيات ديگر به اثبات عقلاني وجود خدا و پروردگار عالميان مي پردازد ونشان مي دهد که اگر مردم عقل خود را به کار بياندازند به ناچار بايد خدايي را عبادت و اطاعت کنند که عالم ،آگاه ،قادر،حکيم و به طور کلي واجد همه صفات کمالي است.
۳.۵.۱.اثبات وجود خدا و اينکه هيچ چيز درمقابل خدا نمي تواند مورد پرستش قرار گيرد
خداوند متعال درآيه ۹۱ از سوره مومنون مي فرمايد:ما اتخذ الله من ولد و ما کان معه من اله اذا لذهب کل اله بما خلق و لعلا بعضهم علي بعض سبحن الله عما يصفون .نظير همين مطلب درآيه ۲۲ از سوره انبياء نيز آمده است که مي فرمايد: لو کان فيهما اله الا الله لفسدتا فسبحن الله رب العرش عما يصفون(۹) .از اين طريق اثبات مي کند که درعالم هستي فقط يک پروردگار مي تواند وجود داشته باش وآن هم خداوند متعال است.
درجاي ديگر ضمن تقبيح کساني که عقيده به الوهيت عيسي به مريم عليه السلام دارند مي فرمايد:لقد کفرالذين قالو ان الله هوالمسيح ابن مريم قل فمن يملک من الله شيئا"ان اراد يهلک المسيح ابن مريم و امه ومن في الارض جميعا"... (مائده ۱۷)با اين بيان نشان مي دهد که غير از خدا کسي مالک چيزي از مرگ و زندگي وغيره نيست وبايد دراين باره عقل خود را به کار بياندازند. علاوه براين در سوره نمل در ضمن آياتي به مقايسه و بيان وجه برتري خود بر ديگر خدايان مي پردازد و در نهايت مي فرمايد که مشرکاني که غير خدا را به خدايي مي خوانند دليل و برهان ندارند( نمل ۶۵-۵۹)
بنابراين مي بينيم که پيامبر اکرم صلي الله عليه واله با تکيه برقرآن کريم و با نشر معارف آن در روشنگري عقلاني مردم به انحاء مختلف تلاش مي کند و سعي برآن دارد که مردم درباره کارهايي که انجام مي دهند فکر کرده واز روز تعقل انتخاب کنند واينجاست که مي توان فهميد تا چه اندازه دين اسلام در تجليل از عقل و علم و تحقير جهل و سفاهت سخن گفته است.

۲.نبوت
وجود پيامبر در جامعه و اينکه انسان هايي بايد از سوي خدا دربين مردم بوده وآنها راهدايت کنند نشانگر اين است که بدون راهنمايي ها ي آنان بقيه انسان ها نمي توانند مسير درست کمال را در همه جنبه ها تشخيص داده ودرآن گام نهند.بنابراين درهر دوره اي انسان کاملي بايد دربين مردم باشد تا به تکميل آنان پرداخته و از اضطراب و سردرگمي در طول مسير رهايي دهد و همچنين انسان ها را ازتجربه اموري که آزمودن آنها به از بين رفتن ارزش وجود آنها مي انجامد باز دارند. و اين را همگان در خود مي يابند که عقل و انديشه ، به تنهايي براي کمال آدمي کافي نيست و قرآن کريم نيز از اين مسأله پرده برداشته وعلت ارسال پيامبران را مسدود کردن عذر وبهانه انسان ها مي داند(نساء ۱۶۵) با اين وجود، جا افتادن راهبري پيامبران در بين ملت خويش با سختي هايي روبرو بود ودر همه احوال اين توفيق حاصل نمي شد . علت اين امر را مي توان از دو جهت زير چنين بيان کرد: يکي از جهت اينکه پيامبران مورد انتقاد گروهي از مردم واقع بودند که عصبيت حاکم برآنها اجازه نشر دعوت رابه انبياي نمي داد واينها بايد براي اين کار راهکاري پيدا مي کردند وديگر اينکه مخالفان از اينکه بشري مثل خود آنها بر آنان گمارده مي شد ناراحت بودند ونمي توانستند به دعوت آنها گوش فرا دهند. ما دراين مختصر سعي مي کنيم به هردو مورداشاره کرده ومنطق پيامبران را در مقابل منطق مخالفان بيان کنيم:
الف- وقتي پيامبران دعوت خود را نشر ميدادند عده اي از مردم شروع به انتقاد مي کردند ومي گفتند: ... قومه ما نرئک الا بشرا مثلنا بل نظنکم کذبين ... ويا ... وما نري لکم علينا من فضل ...(هود ۲۷) ... واننا لفي شک مما تدعونا اليه مريب (هود ۶۲) با اين بهانه ها که ناشي از عصبيت خام بود از پذيرش دعوت انبياء سربر مي تافتند. اما همه پيامبران يک صدا در مقابل منطق آنها منطق فکر و انديشه را پيش مي گرفتند و در پاسخ آنان مي گفتند: ... يقوم ارءيتم ان کنت علي بينه من ربي ...(۱۰)(هود۸۸)
مي بينيم که پيامبران به جز بينه وحجت قاطع به چيزي تأکيد ندارند واين نحوه برخورد تأثير زيادي در رشد و شکوفايي عقلي مردم مي تواند داشته باشد، اما اگر مثل خود آنان برخورد مي کردند کاري جز ويرانگري عقل انجام نمي دادند(۱۱)بنابراين نه تنها همانند خود آنها رفتار نمي کردند بلکه مي گفتند :...انلزمکموها و انتم لها کرهون(هود ۲۸) (کاشاني۱۴۲۳ ق،ج۳ ص ۲۶۸؛ حسيني شيرازي ۱۳۴۲ ق ج۲ ص ۵۹۵ فيضي دکني،۱۴۱۷ ق،ج ۳ ص ۶۴ صادقي تهراني ۱۳۶۵ ش ج ۱۴ ص ۲۷۸)
خداوند در ضمن آيات ۶۲-۵۸ از سوره اعراف مي فرمايد: وقتي حضرت نوح عليه السلام به سوي قوم خود حرکت کرد وبه آنها گفت که غير از الله خدايي نيست و فقط او را بايد بپرستيد اشراف قوم او گفتند که ما تو را در گمراهي آشکاري مي بينيم وبه او توهين وجسارت کردند.اما وي مي فرمايد: اي قوم من ، من گمراه نيستم بلکه رسول خدا هستم. نظير اين مطلب در ضمن آيات ۶۷-۶۵ از سوره اعراف درباره حضرت هود عليه السلام است که قوم او وي را سفيه خواندند ولي او پاسخي مثل پاسخ حضرت نوح عليه السلام داد. همچنين فرعون، حضرت موسي عليه السلام را ديوانه مي خواند واو در پاسخ مي گويد: اگر برتو دليل آشکار بياورم بازهمين حرف را خواهي زد؟ (شعرا۳۰-۱۸)
از برخورد پيامبران با قوم خود ونحوه پاسخي که به آنان داده اند سه نکته به دست مي آيد:
اول اينکه پيامبران قوم خود را مثل خودشان خطاب نمي کردند بلکه با لفظ «ياقوم» خطاب مي کردند تا نشان دهند که دلسوز وخيرخواه آنها هستند.
دوم آنکه به آنها نمي گفتند که شما خود گمراه ،سفيه يا ديوانه هستيد بلکه در جواب مي گفتند که ما سفيه گمراه و يا ديوانه نيستيم.
وسوم اينکه خود را رسول وفرستاده خداي عالميان معرفي مي کردند. (شبر۱۴۰۷ ق ،ج ۲ ص ۳۷۸ ؛اندلسي ۱۴۲۰ ق ،ج۵ ص ۸۷ ؛سمرقندي ،بي تا، ج۱ ،ص۵۲۶؛طنطاوي ،بي تا ج۵ ص ۳۰۳ سيوطي ۱۴۱۶ ق ،ج۱ص۱۶۲)
با نگاه به مباحث مذکور مي توان حدس زد که پيامبران تا چه اندازه درگفتار و رفتار خود تابع عقل ومنطق بوده واين را در پيروان خود مي خواستند زمينه سازي کنند.
ب- مبحث ديگر در نبوت اين است که مخالفان مي گفتند چرا براي هدايت انسان ها ، افرادي از نوع خودشان مبعوت مي شوند و موجودات ديگر مانند فرشتگان برآنانن فرستاده نمي شوند. اين بود که مي گفتند به شما ايمان نخواهيم آورد مگر اين که کارهاي عجيب وغريب انجام دهيد وخدا را با فرشتگان پيش ما حاضر سازيد و اموري از اين قبيل (اسراء ۹۶-۹۰) و همچنين مي گفتند شما بشري مثل ما هستيد وانسان هاي پايين دست از شما پيروي مي کنند(هود ۲۸ -۲۷)
پيامبران در جواب آنها مي گفتند: براي هرکسي رهبري از سنخ خود لازم است واگر قرار بود درروي زمين ملائکه اي وجود داشته باشد وبراي آنان پيامبري از سوي خدا بيايد فرستاده آنها از نوع خودشان يعني ملک و فرشته مي بود(اسراء ۹۶) همچنين مي گفتند قرار نيست که ما صاحب خزائن الهي بشويم وازغيب خبر بدهيم و يا فرشته اي باشيم (هود ۳۱) لذا با منطق قوي و محکم با آنان برخورد مي کردند و درنهايت مي گفتند ما براي شما دليل قانع کننده و حجت آشکار مي آوريم ؛ آيا اين بس نيست؟!

۳.معاد
پيامبران همراه با توحيد و نبوت وبعداز بيان ودعوت به سوي يکتاپرستي و معرفي خود به عنوان فرستاده پروردگار عالم از مقصد و نهايت حرکت انسان ها نيز سخن گفته اند وزندگي بعداز مرگ را يادآور شده اند وقرآن کريم اين مسأله را در مواضع مختلفي بيان کرده است.(۱۲)
سيوطي (۱۳۹۸ق،ج۲،ص۱۷۲)چند نمونه از استدلال هاي منطقي وعقلي را ذکر کرده است تا نشان دهد قرآن کريم دراين باره نيز سعي داشته است معاندان را به شيوه اهل کلام مجاب وساکت کند هرچند که مخاطبات خود را در محاجه با بندگانش به روشن ترين شکل درآورده است .ما در اينجا سعي مي کنيم به چند نمونه از آنچه که ايشان آورده اند اشاره داشته باشيم:
اسلاميان اهل فن گفته اند که اول سوره حج تا آيه ... وان الله يبعث من في القبور (حج ۷) پنج نتيجه دارد که از پنج مقدمه گرفته شده است.اينکه فرموده : ذلک بان الله هو الحق (حج۶) زيرا به خبر متواتر ثابت شده است .اينکه فرموده : ذلک بان الله هوالحق (حج ۶) زيرا به خبر متواتر ثابت شده که خداي تعالي از زلزله زمان قيامت خبر داده و صحت آن قطعي است ،چون اين خبر را کسي گفته که راستگوييش به ثبوت رسيد ه وقدرتش هم ثابت است، واين خبر به تواتر براي ما نقل شده است پس حق است .همچنين خداي تعالي خبر داده که مردگان را زنده مي کند و از احوال ساعت قيامت نيز خبرد داده است و حصول فايده اين خبر متوقف بر زنده کردن مردگان است تا آن اهوالي که خداوند براي آنها پديد مي آورد ببينند ودرجاي خود ثابت شده که خداوند برهرچيزي تواناست که از جمله همين زنده کردن مردگان است ،پس خداوند است که مردگان را زنده مي کند، همچنين خبر داده که بر هرچيزي توانا است چون خبر داده که هرکس از شياطين پيروي کند.عذاب جهنم را به او خواهد چشانيد وکسي توان چنين کاري را ندارد جز آنکه برهرچيزي توانا باشد، پس خداوند برهرچيزي تواناست وخبر داده که بدون شک قيامت خواهد آمد، چون به خبر راستين خبر داد که انسان را از خاک آفريده تا آنجا که فرموده : ... لکلا يعلم من بعد علم شيئا" ...(حج ۵) و براي اين معني مثالي آورد به زمين خشکي که باران برآن مي بارد، پس سرسبز و خرم مي گردد و انواع گياهان زيبا بروياند و آنکه انسان را همانگونه که خبر داده آفريده وبا خلقت او را جامه هستي پوشانيده سپس با مرگ او را نيست کرده وبا برانگيختن باز خواهد گرداند وزمين را پس از نيستي ايجاد کرد وبا آفرينش آن را زنده نموده و با خشکي و بي حاصلي آن را ميراندوسپس با حاصلخيزي آن را زنده کرد، در تمام اين امور خبرش با دلالت واقعيت ديده شده به طوري که خبر همچون عين واقع شده خبر او را در مورد قيامت نيز تصديق مي کنيم. پس چنين ساعتي خواهد آمد وترديدي درآن نيست.
اما آنچه از قرآن در ارتباط مستقيم با روشنگري افکار مخاطبان و بويژه مشرکان استفاده مي شود،آيات ۸۳-۷۸ سوره يس است که مي فرمايد: و ضرب لنا مثلا ونسي خلقه قال من يحي العظم وهي رميم . قل يحييها الذي انشاها اول مره وهو بکل خلق عليم ... اوليس الذي خلق السموات واارض بقدر علي ان يخلق مثلهم بلي و هو الخلق العليم ... فسبحن الذي بيده ملکوت کل شيء و اليه ترجعون ؛ خداوند دراينجا بر معاد جسماني به چندين وجه استدلال کرده است .(سيوطي ۱۳۹۸ قج۲ صص ۱۷۳-۱۷۲)
اول: قياس بازگرداندن برآغاز کردن آفرينش .دوم: مقايسه بازگرداندن بر آفرينش آسمان ها وزمين به طريق اولي ،يعني فرموده است که کسي که مي تواند آسمان ها وزمين را خلق کند در حالي که آفرينش آنها از بازگرداندن شما سخت تر است آيا نمي تواند مثل شما را خلق کند؟ نظير اين مطلب در آيه ۳۳ از سوره احقاف نيز آمده است.(۱۳)
سوم: قياس کردن بازگرداندن بر بيرون آوردن آتش از درخت سبر که مي فرمايد: الذي جعل لکم من الشجر الاحضر نارا فاذا انتم منه توقدون .(يس ، ۸۰)
اينها نمونه هاي مختلفي بودند که درقرآن کريم به طور مستقيم جهت روشن کردن اذهان نسبت به مسأله قيامت ذکر شده بودند وآيات مربوط به اين قسمت تنها در موارد مذکور خلاصه نمي شوند بلکه تعبيرهاي مختلفي از اين بحث در جاي جاي قرآن ذکر شده است وهمه اينها براي اين است که ما انسان ها نسبت به مسأله معاد حساسيت خاصي داشته باشيم وآنچه از قرآن کريم در اين باره بيشتر استفاده مي شود مربوط به روشنگري پيامبر اسلام نسبت به قوم خود مي باشد ني پيامبران ديگر ؛ اما درباره پيامبران ديگر، بيشتر روشنگري خداوند نسبت به خود آنها درباره معاد و معاد جسماني ذکر شده است .(۱۴)

۴.عقيده کافران درباره فرزند داشتن خداوند و بيان قرآن کريم دراين باره
خداوند متعال در سوره اخلاص به فرزند نداشتن خود به صراحت اذعان مي کند (آيه ۳) و درآيات متعدد ديگر ، عقيده کافران و مشرکان را دراين باره که خداوند فرزندي اتخاذ کرده است سخت تقبيح ميکند وچنين عقيده اي را ناشي از سخافت واز سر خيره سري مي داند وتأکيد داردکه صاحبان چنين عقيده اي بر گفته خود هيچ دليل وبرهاني ندارند.
اضافه مي کنيم که همانطور که از تفاسير بر مي آيد، يهوديان عزير را ابن الله مي دانند و نصارا،مسيح را ومشرکان عرب ، فرشتگان را دختران خدا مي خوانند. (طبرسي ،بي تا، ج ۶-۵ ص ۸۲۱،کاشاني ۱۳۳۶ ش ج۴ ص ۳۹۱ ، ابوالفتوح رازي ،۱۴۰۸ ق ،ج ۱۰ ص ۱۷۳ ، کاشاني ، ۱۴۲۳ ق،ج ۴ ،ص ۳۱۳ )اما خداوند ساحت خود را از چنين اتهاماتي مبرا دانسته و مي فرمايد: وقالوا اتخذ الرحمن ولدا،لقد جنتم شيئا ادا تکادالسموات يتفطرن منه و تنشق الارض و تخر الجبال هدا ان دعوا للرحمن ولدا وما ينبغي للرحمن ان يتخذ ولدا ان کل من في السموات والارض الا ءاتي الرحمن عبدا (مريم ۹۳-۸۸)
فاستفتهم الربک البنات ولهم البنون ام خلقنا الملئکه انثا" وهم شهدون ... اصطفي البنات علي البنين ... ام لکم سلطنن مبين(صافات،۱۵۶-۱۴۹)
نظير اين مباحث در سوره انبياء۲۸-۲۶ ؛يونس ۶۸ وبرخي ديگر از آيات نيز آمده است و خداوند درهمه اين آيات سعي مي کند توجه کساني را که چنين عقيده اي دارند به اين مسأله معطوف کند که عقيده آنان از سرعقل وخرد اتخاذ نشده است بلکه سخناني بدون دليل وبرهان است واگر اندکي عقل خود را به کار مي انداختند از چنين هوساتي به دور بودند.
بنابراين مي بينيم که قرآن کريم دراين جهت هم سعي دارد به روشنگري خودادامه داده و توجه انسان ها رابه اين جلب کند که اگر مي خواهند سخناني بگويند وچيزي را به خدا و يا ديگري منتسب کنند بايد دليل وبرهان داشته وسخن از سرعقل بگويند. اما چون کافران ندانسته و از بي خردي چنين تهمت ناروايي را به خدا نسبت مي دهند نه تنها خدا، بلکه آسمان ها و زمين و کوه ها نيز توان تحمل چنين ياوه گويي را نخواهند داشت. از اين رو جا دارد که خداوند از دست صاحبان چنين عقيده اي به خشم آمده و آنها را به عذاب دردناک دچار کند.

پيامبران وشيوه مواجهه آنان با ديگران دربيان فروع دعوت

۱.نحوه برخورد پيامبران باامور منکر
مي دانيم که انسان موجودي اجتماعي است وسرنوشت آدميان با يکديگر گره خورده است وصلاح و فساد در جامعه به طور مستقيم يا غيرمستقيم به صلاح ويا فساداشخاص نيز مي انجامد؛ از اين رو قرآن کريم به اين امر مهم توجه کرده واز زبان پيامبر اکرم صلي الله عليه واله خطاب به مردم مي فرمايد: واتقوا فتنه لا تصيبن الذين ظلموا منکم خاصه و اعلموا ان الله شديد العقاب(انفال ۲۵)
فتنه دراين آيه به معني بلوا و آشوب وبه تعبير برخي از مفسران به معني عذاب الهي است که مردم در سايه انجام منکرات و کفر وشرک به آن گرفتار مي شوند (طبرسي ،بي تا،ج۴-۳ ص ۸۲۱) مفهوم آيه اين است که فساد ويا عذاب الهي که در جامعه پديد مي آيد فقط دامن ظالمان وبدکاران را نمي گيرد بلکه همه در اين آتش فساد و يا عذاب مي سوزند. از اين رو و باتوجه به اهميت امر به معروف ونهي از منکر است تلاش زيادي کرده اند. براي مثال درقرآن کريم از حضرت شعيب عليه السلام ياد مي شود که به مردم توصيه مي کردند کم فروشي نکنند.چنانکه در آيات ۱۸۳-۱۸۱ سوره شعرا مي فرمايد: اوفوا الکيل ولاتکونوا من المخسرين و زنوا بالقسطاس المستقيم ولا تبخسوا الناس اشياأهم ولا تعثوا في الارض مفسدين .نظير اين مطلب در آيات ۸۶-۸۵ از سوره اعراف نيز ذکر شده است.
چنانکه مي بينيم حضرت شعيب عليه السلام به مردم توصيه اکيد دارند که آنچه مي فروشند به صورت تمام بدهند واز کم فروشي کناره گيري کنند واجناس را با ميزان صحيح بسنجند و از وزن وپيمان نگذارند و همچنين طبق گفته مفسران با معصيت وفتنه انگيزي به فساد کاري برنخيزند؛ (طوسي ۱۴۰۹ ق ،ج۸ ص ۵۸؛شبر۱۴۰۷ ق،ج ۱ ص ۳۶۰ ،طباطبايي ،۱۳۷۲ ج۱۵ ص ۴۴۱) زيرا معصيت خدا وکم گذاشتن نسبت به حقوق مردم سبب فساد وفتنه مي شود و درنتيجه عذاب الهي را درجامعه سبب مي شود.

۲.بدعت هايي که بدون جهت ودليل گذاشته مي شود
کافران زمان پيامبر صلي الله عليه واله بنا به نقل قرآن کريم گاهي چارپايان نر را تحريم مي کردند وگاهي حيوانات ماده را. خداوند از عمل آنها درضمن آيات ۱۴۴-۱۴۳ از سوره انعام گزارش داده وبه شيوه صبر وتقسيم رد مي کند و مي فرمايد: آفرينش از ان خداست واو از هر زوج از چارپايان ياد شده - درآيه - نر وماده اي آفريده است ؛ پس تحريم آنچه شما مي گوييد از کجاست؟ يعني به چه علت شما برخي را حرام و برخي را حلال مي دانيد؟ اينجاست که فرض هاي مختلف را برمي شمارد و در نهايت نظر آنها را باطل مي گرداند ومي فرمايد: تحريم شما يا به جهت نر بودن است و يا به جهت ماده بودن و يا به دليل جاي گرفتن آنها در رحم و يا اينکه علتي براي آن نمي دانيد؛ يعني تحريم را تعبدي پذيرفته ايد که از خداوند متعال گرفته شده است وگرفتن از خداوند يا به وسيله وحي انجام مي شود يا شنيدن سخنان او و ديدن نحوه تلقي آن از خداونداينها وجوه تحريم است.
بنابرفرض اول لازم مي آيد که تمام نرها حرام باشند و برفرض دوم بايستي همه ماده ها حرام باشند ودر فرض سوم هردوصنف نر وماده برآنها بايد حرام باشند وبدين ترتيب آنچه از تحريم برشمرده اند باطل مي شودکه دربعضي احوال برخي از چارپايان را حرام مي دانستند و چون علت هايي که فرض شد مقتضي تحريم مطلق هستند وگرفتن حکم از خداوند هم بدون واسطه باطل است واين را هم مدعي نشده اند ؛ گرفتن آن به واسطه پيامبر هم همينطور است ؛ چون پيش از پيامبر اکرم صلي الله عليه واله پيغمبري براي آنان نيامده بود بنابراين مدعي ثابت مي شود که آنچه گفته اند افترا وتهمت برخداوند است(سيوطي ،۱۳۹۸ ق،ج۲؛صص۱۷۴-۱۷۳؛بروجردي۱۳۶۶،ج۲،ص۳۷۲)
لذا مي بينيم که خداوند متعال با استدلال عقل شيوه عمل آنها را در تحريم چهارپايان رد مي کند ونشان ميدهد که عمل اينها تا چه اندازه بي پايه واساس است.

۳.نحوه برخورد با کوتاهي کنندگان از جهاد
خداوند در آيه يازده از سوره فتح مي فرمايد: سيقول لک المخلفون من الاعراب شغلتنا امولنا واهلونا فاستغفر لنا يقولون بالسنتهم ماليس في قلوبهم قل فمن يملک لکم من الله شيئا" ان اراد بکم ضرا او اراد بکم نفعا... يعني برجاي ماندگان باديه نشين به زودي به تو خواهند گفت اموال ما و کسانمان ما را گرفتار کردند براي ما آمرزش بخواه، چيزي را که در دل هايشان نيست برزبان خويش مي رانند بگو اگر خدا بخواهد به شما زياني يا سودي برساند چه کسي در برابر او براي شما ختيار چيزي را دارد...
براساس گفته اهل تفسير،منظور قرآن از برجاي ماندگان ،همان منافقان بودند که از شرکت درسفر فتح مکه امتناع ورزيدند (بروجردي، ۱۳۶۶ش،ج۶،ص۳۷۰ صادقي تهراني ۱۳۶۵ ش ،ج ۲۷ ص ۱۷۵ ؛مغنيه ۱۴۲۴ ق،ج ۷ ص۹۰) دراين آيه از انگيزه عدم شرکت در جنگ پرده برداشته و به آنها مي نماياند که نفع و ضرر به دست خداست و
اين طور نيست که کساني که درخانه مي مانند وبه جنگ نمي روند زنده مي مانندوشرکت کنندگان درجنگ از بين مي روند بلکه مرگ وزندگي و نفع وضرر همه به دست خداست واگر منافقان به اين امر توجه داشتند هرگز با پرده نشينان درخانه نمي ماندند وبه ياري دين خدا مي پرداختند .لذا قرآن کريم در اينجا نيز به روشنگري مي پردازد و از تفکر سطحي وعاميانه انتقاد کرده و در صدد تصحيح افکار مردم بر شمايند.

۴.زبان بيان پيامبران در مورد معجزه رسالت
پيامبران به گونه اي بودند که وقتي مردم از آنها بنيه ودليل مي خواستند ازآنجا که خواسته آنها امري معقول بود به اذن خداوند نشانه نبوت را به آنان نشان مي دادند. دراين ميان همه پيامبران اين ويژگي را داشتند؛ اما قرآن کريم به عنوان معجزه جاويد ويژگي خاصي دارد که از ديگران جدا مي شود. براي نمونه ، وقتي حضرت موسي عليه السلام معجزه خود را نشان داد مخالفان براي اينکه اثر اعجاز او را درنظر مردم از بين ببرند به او تهمت سحر وجادو زدند ،ولي از آنجا که موسي عليه السلام به خوبي مي دانست که اينها به عمد کار او را به سحر نسبت مي دهند از آنان سوال مي کند که شما سحر وجادو را خوب مي شناسيد و به ويژگي هاي آن واقف هستيد؟ به من بگوييد که آيا واقعا" اين عمل من سحر است؟! چرا برخلاف واقعيت وبراساس غرض ودشمني سخن مي گوييد؟ وقرآن از آن ماجرا چنين پرده برمي دارد ومي فرمايد: فلما جاءهم الحق من عندنا قالوا ان هذا لسحر مبين . قال موسي اتقولون للحق لما جاءکم اسحر هذا ولايفلح السحرون (يونس،۷۷-۷۶)
پيامبراسلام نيز به انواع مختلف، معجزه بودن قرآن را بيان مي کرد و مخالفان را دراين باره به تحدي مي خواند(بقره ۲۴-۲۳،هود ،۱۳ ،طور۳۴-۳۳،يونس۳۸)
بنابراين مي بينيم که پيامبران حتي در مواقعي که با برخوردهاي نامعقول مخالفان در اصلي ترين امور مواجه مي شدند با شيوه اي کاملا معقول آنها را به تدبر درآن دعوت مي کردند وبه نوعي به رشد تعقل وتفکر کمک مي کردند ونمي خواستند بارفتارهاي نامعقول با آنها برخورد کنند.

۵.دربيان اينکه مسيح و يهود قوم برگزيده خداوند نيستند
طبق بيان قرآن کريم مسيحيان ويهوديان خود را فرزندان و دوستداران خدا مي دانستند ومعتقد بودند خداوند فقط به اينها عنايت دارد ودرنهايت فقط اينان هستند که وارد بهشت مي شوند( مائده ۱۸ بقره ۱۱۱) اينجاست که قرآن کريم آنان را در اتخاذ چنين عقيده اي مصيب نمي داندوبراي اينک به ديگر انسان ها نيز نشان داده باشد که چنين نيست به صورت مستدل ميگويد که ... قل فلم يعذبکم بذنوبکم بل انتم بشر ممن خلق...(مائده ۱۸)ودرجاي ديگر مي گويد: ...تلک امانيهم قل هاتوا برهنکم ان کنتم صدقين (بقره۱۱۱) ودرپايان مي گويد:بلي من اسلم وجهه لله وهومحسن فله اجره عند ربه ... (بقره ۱۱۲) يعني ورود به بهشت از آن کساني است که تسليم امر خداوند بوده باشند،نه صرف يهودي و مسيحي بودن. جالب اين است که خود يهوديان و مسيحيان يکديگر را قبول ندارند؛ وقالت اليهود ليست النصري علي شيء...(بقره ۱۱۳) واگر واقعا" همانگونه بود که آنها مي گفتند نبايستي تا اين حد با يکديگر دشمني مي ورزيدند. از اين رو معلوم مي شود که عقيده آنها درباره دوستي خدا با اينها ادعاي کاذبي بيش نيست، چنانکه آيات فوق و همچنين ديگر آيات از جمله آيات ۶و۷ سوره جمعه اين ادعا را رد مي کند.

نتيجه
آنچه از آيات قرآني به دست مي آيد اين است که تک تک پيامبران درهر دوره اي به عنوان چراغ راه هدايت درجامعه خويش مطرح بودند و نمونه يک انسان عاقل و خردمندبودند و بي خردي برخي از افراد قوم ، آنها را به عکس العملي مثل خود آنان وا نمي داشت بلک سعي برآن داشتند که هم درمقابل اظهار نظرهاي نامعقول مخالفان، پاسخ هاي معقول وخردمندانه بدهند و وجدان خفته آنها را بيدار سازند وهم در برابر اعمال ناشايستي که نسبت به پيامبران انجام مي دادند روش مناسب وهدايت گرانه داشته باشند. از اين رو هيچ يک از پيامبران از اينکه آنها را سفيه و يا ديوانه وغيره مي خواندند عصباني نشده ومانند خود آنها با آنان رفتار نکردند بلکه در مرحله اول از خود رفع اتهام مي کردند و سپس دليل و برهان خود را به آنان گوشزد مي نمودند و به آنان مي فهماندند که اظهارنظر آنان ويا عقيده اي که نسبت به مساله اي دارند از روي عقل وخرد اتخاذ نشده است.
اين منطق پيامبران است که بدون استثنا در همه آنان تجلي دارد وقرآن از همه آنها به يک نحو گزارش مي کند واينکه مي بينيم امروزه بشريت به حدي رسيده است که دنبال بت و بت پرستي نمي رود ومظاهر وطبيعت را به آن شدتي که در گذشته بود مورد پرستش قرار نمي دهد ويا به راحتي در کنار انسان هاي مصلح و انسان دوست قرار مي گيرند ودعوت آنها را مي پذيرند، درسايه تلاش پيامبراني است که درطول قرن هاي متمادي زحماتي طاقت فرسا متحمل شده اند تا بشريت به اين مرحله قدم بگذارد.اينکه حضرت نوح در طول نزديک به ده قرن دعوت توانست تعداد اندکي را با خود همراه سازد- با وجود آنکه درمقابل زحمات او بسيار ناچيز بود- ولي اين دعوت ودعوت هايي مثل آن بعدها اثر خود رانشان مي دهند وبشريت را به جلو حرکت مي دهند. به همين سان اگر نبود حضرت ابراهيم عليه السلام وبت شکني هاي شجاعانه ايشان امروز ديگر از توحيد خبري نبود. قهرماني هاي وي در مقابل نمرود زمان به تدريج مردم زمان خود وبعد از خود را به اين سو متوجه کرد که پرستش موجودات بي جان از قبيل سنگ و چوب امري نامعقول و از روي سفاهت است و لذا کم کم بت و بت پرستي و شرک از زمين برچيده شد اما هنوز بت هاي سنگي از ياد مردم نرفته بودند که افرادي فرعون وار خود را خداي مردم پنداشتند و در تحميق آنها کوشيدند، لذا پيامبراني همچون موسي عليه السلاملازم بود که با خدايان انساني مبارزه کند وبه مردم بفهماند خداي آنان کسي است که خالق همه چيز است .ماجراي پيامبران و روشنگري آنان به همين سان ادامه پيدا مي کند تامي رسد به آخرين پيامبر وايشان دوباره در تحکيم توحيد و عقلانيت به روشنگري مي پردازند وبا افراد مختلف به بحث و گفتگو مي نشينند و درنهايت به جهت همراهي کثيري از مردم با ايشان و با همت خود آنان به شکستن بت ها و تخليه کعبه از بت هاي سنگي و چوبي اقدام مي کنند و بر بام کعبه نداي توحيد سر ميدهند.
بنابراين با اين ويژگي که قرآن کريم از پيامبران در طول تاريخ ياد کرده است نشان مي دهد که زحمات اينها يکي بعد از ديگري به ثمر نشسته وبشر امروز در مقايسه با دوران قبل به شکوفايي عقلي بي نظيري رسيده است واينها همگي درسايه تلاش هاي خستگي ناپذير پيامبران واخلاف صالح آنان است .اميد آن داريم که بشريت با توجه بيش از پيش به تعاليم انبياء عليهم السلام وسرلوحه قراردادن آنها بتواند در مسير رشد عقلي گام هاي موثرتري بردارد ودر نهايت به کمال معنوي که آمال همه پيامبران است دست يابد.
کتابنامه
۱-قرآن کريم (۱۳۷۳ ش)ترجمه محمد مهدي فولادوندتهران :ناشر دارالقرآن الکريم ، چاپ اول.
۲-نهج البلاغه (۱۳۸۷ ش) ترجمه محمد دشتي قم، موسسه فرهنگي تحقيقاتي اميرالمومنين عليه السلام انتشارات شاکر، چاپ پنجم .
۳-ابن منظور (۱۴۰۸ق)لسان العرب المحيط با مقدمه عبدالله علايلي ،بيروت انتشارات دارالجيل ودارالسان العرب چاپ اول مجله ۳.
۴-اصفهاني ،راغب (۱۴۱۶ ق)مفردات الفاظ القرآن ،تحقيق:صفوان عدنان داوودي، دمشق وبيروت :انتشارات دارالساميه ودارالعلم ،چاپ اول
۵-اندلسي ،محمدبن يوسف(۱۴۲۰ ق) البحر المحيط في التفسير، بيروت: دارالفکربدون نوبت چاپ ج۵.
۶-بروجردي؛سيدمحمد ابراهيم (۱۳۶۶ ش)تفسيرجامع تهران:انتشارات صدر،بدون نوبت چاپ ج ۶،۲
۷-جوادي آملي ،عبدالله (۱۳۷۲)ده مقاله پيرامون مبداء ومعاد تهران: انتشارات الزهراء چاپ سوم
۸-حسيني شيرازي، سيدمحمد(۱۳۴۲ ق) تقريب القرآن الي الاذهان ،بيروت: دارالعلم ، بدون نوبت چاپ ج۲
۹-حر عاملي ، محمدبن حسن (بي تا) وسائل الشيعه ،تصحيح و تحقيق از عبدالرحيم رباني شيرازي، تهران: منشورات مکتبه الاسلاميه ،چاپ پنجم ،ج۱۱
۱۰-رازي، ابوالفتوح حسين بن علي (۱۴۰۸ق) روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن مشهد :بنياد پژوهش هاي اسلامي استان قدس رضوي بدون نوبت چاپ ۱۰
۱۱-سروش ،عبدالکريم (۱۳۷۳ ش) ايدئولوژي شيطاني ،تهران: موسسه فرهنگي صراط، چاپ پنجم
۱۲-سمرقندي، نصربن محمد(بي تا) بحرالعلوم بدون نوبت چاپ ج ۱
۱۳-سيوطي ،جلال ادين (۱۴۱۶ ق) تفسير الجلالين ،بيروت: موسسه النور للمطبوعات ،بدون نوبت ،چاپ ج۱
۱۴-ـــــــــ ـــــــــــ (۱۳۹۸ق) الاتقان في علوم القرآن مصر: شرکه مکتبه ومطبعه مصطفي البابي الحلبي،چاپ چهارم ج ۲
۱۵-شبر،سيد عبدالله (۱۴۰۷ ق) الجواهر الثمين في تفسير الکتاب المبين ،کويت: مکتبه الالفين ،بدون نوبت ،چاپ دوم ج۱
۱۶-شيرازي ، صدرالدين محمد (ملاصدرا) (۱۳۶۸ ش) الحکمه المتعاليه في الاسفار العقليه الاربعه، قم : منشورات مصطفوي،چاپ دوم ،ج ۶
۱۷-صادقي ،تهراني، محمد (۱۳۶۸ ش) الفرقان بي تفسير القرآن بالقرآن قم: انتشارات فرهنگ اسلامي بدون نوبت چاپ ج ۱۴،۲۷
۱۸-طباطبايي سيدمحمدحسين(۱۳۷۲ ش) الميزان في تفسير القرآن تهران: دارالکتب الاسلاميه چاپ پنجم ج ۲،۷،۱۱،۱۴،۱۸،۱۵
۱۹-ـــــــــــ ـــــــــــــ (بي تا) اصول فلسفه و روش رئاليسم ، مقدمه و پاورقي از مرتضي مطهري، تهران ، انتشارات صدرا بدون نوبت چاپ ج ۵
۲۰-طبرسي ،فضل بن حسن (بي تا) مجمع البيان في تفسير القرآن تصحيح تحقيق و تعليق از : سيدهاشم رسولي محلاتي وسيد فضل الله يزدي طباطبايي ،بيروت ، دارالمعرفه ،ج ۱-۸
۲۱-طنطاوي سيد محمد (بي تا) التفسير الوسيط للقرآن الکريم ،بي جا،بدون نوبت چاپ ج ۵
۲۲-طوسي ، محمدبن حسن (۱۴۰۹ ق) التبيان في تفسير القرآن ،مکتب الاعلام الاسلامي چاپ اول ج ۸
۲۳-فيضي دکني وابوالفضل (۱۴۱۷ ق) سواطع الالهام في تفسير القرآن ،قم : دارالمنار، بدون نوبتچاپ ج۳
۲۴-قمي مشهدي، محمدبن محمدرضا (۱۳۶۱ ش)تفسير کنز الدقائق وبحر الغرائب تهران: سازمان چاپ وانتشارات وزارت ارشاد اسلامي بدون نوبت چاپ ج ۱۱
۲۵- قمي، علي بن ابراهيم (۱۳۶۷ ش) تفسيرقمي، قم : دارالکتاب ،بدون نوبت چاپ ج۲
۲۶-کاشاني، ملا فتح الله (۱۳۳۶ ش) تفسير منهج الصادقين في الزام المخالفين ،تهران: کتابفروشي محمد حسن علمي، بدون نوبت چاپ ،ج ۸،۴،۳
۲۷-ـــــــــــ ــــــــــــــــ (۱۴۲۳ ق) زبده التفاسير،قم: انتشارات بنياد معارف اسلامي بدون نوبت چاپ ج۴
۲۸-کليني، محمد بن يعقوب (۱۳۸۳) اصول کافي انتشارات اسوه چاپ ششم ج ۱
۲۹-مجلسي، محمدباقر(۱۳۶۲ ش) بحارالانوار تهران : دارالکتب الاسلاميه ،چاپ چهارم ج ۱
۳۰-محمدي ري شهري، محمد(۱۳۸۳ ش) منتخب ميزان الحکمه ، تخليص :سيد حميد حسين،قم موسسه علمي وفرهنگي دارالحديث ،چاپ اول
۳۱-مغنيه ،محمد جواد (۱۴۲۴ ق) تفسير الکاشف ،تهران: دارالکتب الاسلاميه بدون نوبت چاپ ج ۷
۳۲- مکارم شيرازي ،ناصر (۱۳۸۴ ش) پيام قرآن ، تهران ، دارالکتب الاسلامي ،چاپ هشتم، ج ۱

پي نوشت:

* استاديار دانشگاه آزاد اسلامي واحد خوي و استاد مدعو دانشگاه تربيت معلم آذربايجان و دانشکده علوم قرآني خوي.
۱-طبق گفته مفسرين ،گفتگوي ابراهيم عليه السلام باهمه مردم بت پرست نبوده است واين طور نبود که وي درمقابل همه آنها بايستد و چنين سخناني را به آنها بگويد، زيرا اين کار بنا به دلايلي معقول نبود ؛ از جمله اينکه وي موقعيت چنداني دربين مردم نداشت ودرمقابل آنها بسار کم ياور ودر واقع تنها بود واحتمال اين وجود داشت که مواجهه بامردم ادامه دعوت او را با مشکل جدي مواجه کند، بلکه وي اين سخنان را با برخي از قوم درميان گذاشت(طباطبايي ۱۳۷۲ ش،ج۱۴ ص ۳۳۱-۳۲۵ ؛طبرسي بي تا ،ج۸-۷ صص ۸۴-۸۳).
۲-منظور از ستمکاري و ظلم در اينجا همان ظلم به خداست، چرا که خداوند شرک و بت پرستي را ظلم بزرگي مي داند که در حق خدا روا داشته مي شود. واين امر از آيه ۱۳ سوره مبارکه لقمان نيز استفاده مي شود که مي فرمايد: و اذ قال لقمن لابنه و هو يعظه يبني لاتشرک بالله ان الشرک لظلم عظيم.
۳دراين ماجرا با وجود اينکه ابراهيم عليه السلام به يقين مي دانست اينها از مظاهر آفرينش پروردگار عالم هستند وشايستگي پرستش را ندارند اما به گونه اي حرف مي زند که گويا اولين بار، پديده هايي چون خورشيد وماه را مي بيند ولذا مي گويد اين خورشيد از همه بزرگتر است و من اين را مي پرستم. واين هم به خاطر اين بود که با بت پرستان بسيار نزديک شده و وجدان هاي غفلت زده آنان را بيدار کند.(طبرسي ،بي تا،ج ۴-۳،ص ۵۰۱ -۵۰۰ ؛طباطبايي ۱۳۷۲ ش،ج۷ ص ۱۶۷-۱۶۲).
۴-اشاره به آيه ۱۳۵ از سوره نحل است که مي فرمايد: ادع الي سبيل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه وجدلهم بالتي هي احسن ....
۵-خداوند در قرآن کريم مي فرمايد:نحن نقص عليک احسن القصص بما اوحينا اليک هنذا القرءآن و ان کنت من قبله لمن الغنفلين (يوسف۳).
۶-درتفسير مجمع البيان به نقل از امام زين العابدين عليه السلام آمده است که درخانه عزيز مصر بتي بود وهمسر عزيز پارچه اي بر روي آن انداخت. دراين حال حضرت يوسف عليه السلام فرمود: تو که از يک بت خجالتي مي کشي من سزاوارتر هستم به اينکه از خداوند واحد وقهار حيا کنم. (طبرسي ،بي تا،۶-۵ ص۳۴۴).
۷-راغب درمفردات درمعناي ميقات مي نويسد: ميقات عبارت است از وقتي خاص که براي چيزي لحاظ مي شود و همچنين وعده اي که براي آن وقت خاصي قرار داده مي شود. وي همچنين مي نويسد: ميقات عبارت است از مکاني که در وقت خاصي براي چيزي قرار داده مي شودمانند ميقات حج (۱۴۱۶ ق،ص ۸۷۹) وميقات حضرت موسي عليه السلام با خدا همان وعده او در کوه طور بود که قرار بود درمدت خاصي با خدا سخن بگويد وتورات را به او بدهد. چنانکه آيه ۵۱ از سوره بقره و آيات ۱۴۳-۱۴۲ از سوره اعراف و آيه ۸۰ از سوره طه به اين امر اشاره دارند.
۸-سامر در لغت به معني شب تاريک شب زنده دار ومجلس شب نشيني آمده است. اما کلمه سامري که درقرآن از آن ياد شده است اسمي است که آن شخص معروف دارد و به معني منسوب به سامراست(راغب اصفهاني ۱۴۱۶ق،ص ۴۲۵ ) وصاحب لسان العرب درباره سامري توضيح بيشتري داده و مي نويسد: سامره :قبيله اي از قبايل بني اسرائيل وقومي از يهود هستند که دربعضي از امور ديني با ديگر اقوام يهود اختلاف دارند و سامري هم که گوساله را پرستش مي کرد به اين قبيل منسوب است (ابن منظور ۱۴۰۸ ق،ج۳ ص ۲۰۱).
۹-حکماي مسلمان از اين برهان به برهان تمانع ياد مي کنند وآنرا باتوجه به همين دو آيه مذکور در متن مقاله تقرير مي کنند وعقيده دارند که بيان خداوند دراين دو آيه يک بيان مستدل و برهاين است هرچند که در نحوه تقرير آن بين فلاسفه وحتي متکلمان اختلاف وجود دارد اما روح حاکم بر برهان تقريبا" به يک صورت فهميده مي شود وآن اين است که در عالم هستي فقط يک اله وپروردگار مي تواند وجود داشته باشد وگرنه نظام عالم ويا به تعبيربرخي ، خود عالم از هم مي باشد. براي آشنايي بيشتر با اين برهان به کتب زير رجوع کنيد:صدرالمتالهين ،۱۳۶۸ش،ج۶ص۹۸ به بعد علامه طباطبايي بي تا ج۵ ص ۱۵۳ و نيز رک به : هود ۲۸ ،۶۳،۸۷ و۸۸ انعام ۵۷.
۱۱-دراين باره مي توانيد به اين کتب مراجعه کنيد: جوادي آملي ۱۳۷۲ ش،ص ۲۵ به بعد؛ سروش ۱۳۷۳ ش ،ص ۹۱ به بعد.
۱۲-از جمله حج ۷-۵ طه ۱۵-۱۳ بقره ۲۶۰-۲۵۹ قيامت ۴-۳.
۱۳-درآنجا مي فرمايد: اولم يروا ان الله الذي خلق السموات والارض و لم يعي مخلقهن بقدر علي ان يحي الموتي بلي انه علي کل شي ء قدير.همانطور که در تفاسير ذکر شده است مرجع ضمير يروا به کافران ومشرکان برمي گردد ونيز واژه لم يعي را هرچند به دو معناي خسته ناپذير بودن و ناتوان نبودن مي توان معنا کرد اما باتوجه به مضمون آيه ،معناي ناتوان نبودن درآن بهتر به مقصود کمک مي کند(قمي مشهدي، ۱۳۶۱ ش،ج ۱۱ ،ص ۹۹ قمي، ۱۳۶۷ ش ؛ج ۲ ص ۲۱۸ ؛طباطبايي ۱۳۷۲ ش ،ج۱۸ص۲۳۵ کاشاني ۱۳۳۶ ش،ج۸ ص ۳۳۳).
۱۴-از جمله ر.ک به آيات ۲۶۰-۲۵۹ از سوره بقره که درباره حضرت عزير وابراهيم عليهماالسلام بوده و کيفيت وقوع قيامت و زنده شدن مردگان را به آنها نشان ميدهد و نيز آيات اوليه سوره طه که آمدن قيامت را به حضرت موسي عليه السلام يادآور مي شود.
منبع:مجموعه مقالات ۲۵ دوره مسابقات قرآن مرداد ۸۷جلد چهارم (قرآن و نوآوري و شکوفائي)
Share/Save/Bookmark